این نگاهی که آفتاب صفت

گرم و هستی ده و دل افروزست

باز در عین حال چون مهتاب

دلفریب و عمیق و مرموزست

لیک با این همه دل انگیزی

همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟

با چنان دلکشی که می دانم 

 از نگاهت چرا گریزانم ؟

چشم های سیاه چون شب تو

بی خبر از همه جهانم کرد 

 حال گمگشتگان به شب دانی ؟

 چشم های تو آن چنانم کرد

محو و سرگشته ی نگاه تو ام 

 این نگاهی که ناتوانم کرد

ناچشیده شراب مست شدم 

 بی خبر از هر آنچه هست شدم

چون زبان عاجز ایدت ز کلام

نگه از دیده ی سیاه کنی

رازهای نهان مستی و عشق 

 آشکارا به یک نگاه کنی

لب ببند از سخن که می ترسم

وقت گفتار اشتباه کنی

 کی زبان تو این توان دارد ؟

چشم مست تو صد زبان دارد

(سیمین بهبهانی)