شعر صبوحی از اخوان !

در اين شبگير
كدامين جام و پيغام صبوحي مستتان كرده ست ؟ اي مرغان
كه چونين بر برهنه شاخه هاي اين درخت برده خوابش دور

غريب افتاده از اقران بستانش در اين بيغوله ي مهجور

قرار از دست داده ، شاد مي شنگيد و مي خوانيد ؟

خوشا ، ديگر خوشا حال شما ، اما

سپهر پير بد عهد است و بي مهر است ، مي دانيد ؟
كدامين جام و پيغام ؟ اوه
بهار ، آنجا نگه كن ، با همين آفاق تنگ خانه ي تو باز هم آن كوه ها
پيداست

شنل برفينه شان دستار گردن گشته ، جنبد ، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سايه هاي تيره و سردش
بهار آنجاست ، ها ، آنك طلايه ي روشنش ، چون شعله اي در دود
بهار اينجاست ، در دلهاي ما ، آوازهاي ما
و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران كاروان از خوبتر پيغام و شيرين تر خبرپويان و گوش آشنا جويان

تو چه شنفتي به جز بانگ خروس و خر
در اين دهكور دور افتاده از معبر
چنين غمگين و هاياهاي
كدامين سوگ مي گرياندت اي ابر شبگيران اسفندي ؟

اگر دوريم اگر نزديك

بيا با هم بگرييم اي چو من تاريك

شعر صبح از اخوان

چو مرغي زير باران راه گم كرده
گذشته از بيابان شبي چون خيمه ي دشمن

شبي را در بياباني - غريب اما - به سر برده

فتاده اينك آنجا روي لاشه ي جهد بي حاصل
همه چيز وهمه جا خسته و خيس است
چو دود روشني كز شعله ي شادي پيام آرد

سحر برخاست

غبار تيرگي مثل بخار آب
ز بشن دشت و در برخاست
سپهر افروخت با شرمي كه جاويد است و گاه آيد
برآمد عنكبوت زرد
و خيس خسته را پر چشم حسرت كرد
وزيد آنگاه و آب نور را با نور آب آميخت

نسيمي آنچنان آرام

كه مخمل را هم از خواب حريرينش نمي انگيخت
و روح صبح آنگه پيش چشم من برهنه شد به طنازي
و خود را از غبار حسرت و اندوه
در آيينه ي زلال جاودانه شست و شويي كرد
بزرگ و پاك شد و ان توري زربفت را پوشيد

و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد

و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد
در اين صبح بزرگ شسته و پاك اهورايي
ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد
نگهدار سپهر پير در بالا
بكرداري كه سوي شيب اين پايين نمي افتد
و از آن واژگون پرغژم خمش حبه اي بيرون نمي ريزد
نگدار زمين
چونين در اين پايين
بكرداري كه پايين تر نمي ليزد
ز بس با صد هزاران كوهميخش كرده اي ستوار
نه مي افتد نه مي خيزد

ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد

كه را اين صبح
خوش ست و خوب و فرخنده ؟
كه را چون من سرآغاز تهي بيهوده اي ديگر ؟
بگو با من ، بگو ... با ... من
كه را گريه ؟
كه را خنده ؟

شعر ما از اخوان

ما
فاتحان قلعه‌هاي فخر تاريخيم
شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن
ما
يادگار عصمت غمگين اعصاريم
ما
راويان قصه‌هاي شاد و شيرينيم
قصه‌هاي آسمان پاك
نور جاري، آب
سرد تاري، ‌خاك
قصه‌هاي خوشترين پيغام
از زلال جويبار روشن ايام
قصه‌هاي بيشه‌ي انبوه، پشتش كوه، پايش نهر
قصه‌هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر

ما

كاروان ساغر و چنگيم
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ،‌ زندگيمان شعر و افسانه
ساقيان مست مستانه
هان، كجاست
پايتخت قرن؟

ما براي فتح مي آييم

تا كه هيچستانش بگشاييم
اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش
نغمه پرداز حريم خلوت پندار
جاودان پوشيده از اسرار
چه حكايتها كه دارد روز و شب با خويش

اي پريشانگوي مسكين! پرده ديگر كن

پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
مرد، مرد، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر كن
آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
مويد و گويد

آه، ديگر ما

فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف
دل به ياد بره هاي فرهي، در دشت ايام تهي، بسته
تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته
كوسهامان جاودان خاموش
تيرهامان بال بشكسته

ما

فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينكار
ليك بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس

شعر آنگاه پس از تندر از اخوان

نمي داني چه شبهايي سحر كردم
بي آنكه يكدم مهربان باشند با هم پلكهاي من
در خلوت خواب گوارايي
و آن گاهگه شبها كه خوابم برد
هرگز نشد كايد بسويم هاله اي يا نيمتاجي گل
از روشنا گلگشت رؤيايي
در خوابهاي من

اين آبهاي اهلي وحشت

تا چشم بيند كاروان هول و هذيان ست
اين كيست ؟ گرگي محتضر ، زخميش بر گردن
با زخمه هاي دم به دم كاه نفسهايش
افسانه هاي نوبت خود را
در ساز اين ميرنده تن غمناك مي نالد

وين كيست ؟ گفتاري ز گودال آمده بيرون

سرشار و سير از لاشه ي مدفون
بي اعتنا با من نگاهش
پوز خود بر خاك مي مالد
آنگه دو دست مرده ي پي كرده از آرنج
از روبرو مي آيد و رگباري از سيلي
من مي گريزم سوي درهايي كه مي بينم
بازست ، اما پنجه اي خونين كه پيدا نيست
از كيست
تا مي رسم در را برويم كيپ مي بندد
آنگاه زالي جغد و جادو مي رسد از راه
قهقاه مي خندد
وان بسته درها را نشانم مي دهد با مهر و موم پنجه ي خونين
سبابه اش جنبان به ترساندن
گويد

بنشين

شطرنج
آنگاه فوجي فيل و برج و اسب مي بينم
تازان به سويم تند چون سيلاتب
من به خيالم مي پرم از خواب
مسكين دلم لرزان چو برگ از باد
يا آتشي پاشيده بر آن آب
خاموشي مرگش پر از فرياد
آنگه تسلي مي دهم خود را كه اين خواب و خيالي بود

اما

من گر بيارامم
با انتظار نوشخند صبح فردايي
اين كودك گريان ز هول سهمگين كابوس
تسكين نمي يابد به هيچ آغوش و لالايي
از بارها يك بار
شب بود و تاريكيش

يا روشنايي روز ، يا كي ؟ خوب يادم نيست

اما گمانم روشنيهاي فراواني
در خانه ي همسايه مي ديدم
شايد چراغان بود ، شايد روز
شايد نه اين بود و نه آن ، باري
بر پشت بام خانه مان ، روي گليم تر وتاري
با پيردرختي زرد گون گيسو كه بسياري
شكل و شباهت با زنم مي برد ، غرق عرصه ي شطرنج بودم من
جنگي از آن جانانه هاي گرم و جانان بود
انديشه ام هرچند
بيدار بود و مرد ميدان بود

اما

انگار بخت آورده بودم من
زيرا
ندين سوار پر غرور و تيز گامش را
در حمله هاي گسترش پي كرده بودم من
بازي به شيرينآبهايش بود
با اين همه از هول مجهولي
دايم دلم بر خويش مي لرزيد
گويي خيانت مي كند با من يكي از چشمها يا دستهاي من
اما حريفم بيش مي لرزيد
در لحظه هاي آخر بازي
ناگه زنم ، همبازي شطرنج وحشتناك
شطرنج بي پايان و پيروزي
زد زير قهقاهي كه پشتم را بهم لرزاند
گويا مراهم پاره اي خنداند
ديدم كه شاهي در بساطش نيست
گفتي خواب مي ديدم
او گفت : اين برجها را مات كن
خنديد
يعني چه ؟

من گفتم

او در جوابم خندخندان گفت
ماتم نخواهي كرد ، مي دانم
پوشيده مي خندند با هم پير بر زينان
من سيلهاي اشك و خون بينم
در خنده ي اينان
آنگاه اشارت كرده سوي طوطي زردي
كانسو ترك تكرار مي كرد آنچه او مي گفت
با لهجه ي بيگانه و سردي
ماتم نخواهي كرد ، مي دانم
زنم ناليد
آنگاه اسب مرده اي را از ميان كشته ها برداشت
با آن كنار آسمان ، بين جنوب و شرق
پر هيب هايل لكه ابري را نشانم داد ، گفت
آنجاست

پرسيدم

آنجا چيست ؟
ناليد و دستان را به هم ماليد
من باز پرسيدم
نالان به نفرت گفت
خواهي ديد
ناگاه ديدم
آه گويي قصه مي بينم
تركيد تندر ، ترق
بين جنوب و شرق
زد آذرخشي برق
اكنون دگر باران جرجر بود
هر چيز و هر جا خيس
هر كس گريزان سوي سقفي ، گيرم از ناكس
يا سوي چتري گيرم از ابليس
من با زنم بر بام خانه ، بر گليم تار

در زير آن باران غافلگير

ماندم
پندارم اشكي نيز افشاندم
بر نطع خون آلود اين ظرنج رؤيايي
و آن بازي جانانه و جدي
در خوشترين اقصاي ژرفايي
وين مهره هاي شكرين ،‌ شيرين و شيرينكار
اين ابر چون آوار ؟
آنجا اجاقي بود روشن ‌ مرد

اينجا چراغ افسرد

ديگر كدام از جان گذشته زير اين خونبار
اين هردم افزونبار
شطرنج خواهد باخت
بر بام خانه بر گليم تار ؟
آن گسترشها وان صف آرايي
آن پيلها و اسبها و برج و باروها

افسوس

باران جرجر بود و ضجه ي ناودانها بود
و سقف هايي كه فرو مي ريخت
افسوس آن سقف بلند آرزوهاي نجيب ما
و آن باغ بيدار و برومندي كه اشجارش
در هر كناري ناگهان مي شد طليب ما

افسوس

انگار درمن گريه مي كرد ابر
من خيس و خواب آلود
بغضم در گلو چتري كه دارد مي گشايد چنگ
انگار بر من گريه مي كرد ابر
 

شعر سفر از شاملو

به بانویِ صبر و ايثار
آنوش سرکيسيان کتز

 
خدای را
 مسجدِ من کجاست
  ای ناخدایِ من؟
در کدامين جزيره‌یِ آن آب‌گيرِ ايمن است
 که راه‌اش

از هفت دريایِ بی‌زنهار می‌گذرد؟

 

 
از تنگابی پيچاپيچ گذشتيم
 با نخستين شامِ سفر،

که مزرعِ سبزِ آبگينه بود.

 

 

و با کاهشِ شب
 ــکه پنداری
  در تنگه‌یِ سنگی
   جای
    خوش‌تر داشت‌ــ
به دريايی مرده درآمديم
 با آسمانِ سربی‌یِ کوتاه‌اش

که موج و باد را
به سکونی جاودانه
 

مسخ‌کرده‌بود و
 برآن

آفتابی رطوبت‌زده
 

که در فراخی‌یِ بی‌تصميمی‌یِ خويش
 سرگردانی‌می‌کشيد و

در ترديد ميانِ فرونشستن و برخاستن
 

به‌ولنگاری
 يلِه بود.

 

ما به‌سختی در هوایِ گنديده‌یِ طاعونی دم‌می‌زديم و عرق‌ريزان
 
در تلاشی نوميدانه
 پارومی‌کشيديم
بر پهنه‌یِ خاموشِ دريایِ پوسيده
 که سراسر
پوشيده ز اجسادی‌ست
 که چشمانِ ايشان
  هنوز
از وحشتِ توفانِ بزرگ
 برگشاده‌است

و از آتشِ خشمی که به هر جنبنده در نگاهِ ايشان است
نيزه‌هایِ شکن‌شکنِ تُندر
جستن‌می‌کند.

 

و تنگاب‌ها
و درياها.

تنگاب‌ها
و درياهایِ ديگر...

 

آن‌گاه به دريايی جوشان درآمديم
با گرداب‌هایِ هول
 
و خرسنگ‌هایِ تفته
 که خيزاب‌ها
  بر آن
   می‌جوشيد.

 

«ــ‌اينک دريایِ ابرهاست...
 اگر عشق نيست
 هرگز هيچ آدمی‌زاده را
 تابِ سفری اين‌چنين
 نيست!»

 

چنين گفتی
با لبانی که مدام
 

پنداری
 نامِ گُلی را
  تکرارمی‌کنند.

 

و از آن هنگام که سفر را لنگر برگرفتيم
اينک کلامِ تو بود از لبانی
که تکرارِ بهار و باغ است.

و کلامِ تو در جانِ من نشست
 

و من آن را
 حرف
  به حرف
   باز
    گفتم.

کلماتی که عطرِ دهانِ تو را داشت.

 

 

و در آن دوزخ
 ــکه آبِ گنديده
  دودکنان
  بر تابه‌هایِ تفته‌یِ سنگ
  می‌سوخت‌ــ
رطوبتِ دهان‌ات را
 از هر يکانِ حرف
  چشيدم.

و تو به چرب‌دستی
 

کشتی را
 بر دريایِ دمِه‌خيزِ جوشان
  می‌گذرانيدی.

 

و کشتی
با سنگينی‌یِ سيّال‌اش،
 

با غژّاغژِّ دگل‌هایِ بلند
 ــکه از بارِ غرورِ بادبان‌ها پست می‌شدــ

 

در گذارِ از ديوارهایِ پوکِ پيچان
 

به کابوسی می‌مانست
 که در تبی سنگين
  می‌گذرد.

 

اما
 
چندان که روزِ بی‌آفتاب
 به زردی نشست،
از پسِ تنگابی کوتاه
 راه
  به دريايی ديگر برديم
   که به پاکی
گفتی
 زنگيان
غمِ غربت را در کاسه‌یِ مرجانی‌یِ آن گريسته‌اند و
 من اندوه ايشان را و
  تو اندوهِ مرا.

 

 
و مسجدِ من
 در جزيره‌يی‌ست
  هم از اين دريا.

اما کدامين جزيره، کدامين جزيره، نوحِ من ای ناخدایِ من؟
تو خود آيا جست‌وجویِ جزيره را
 

از فرازِ کشتی
 کبوتری پروازمی‌دهی؟

يا به گونه‌يی ديگر؟ به راهی ديگر؟
ــکه در اين دريابار
همه چيزی
به صداقت
 

از آب
 تا مهتاب
  گسترده‌است،
و نقره‌یِ کدرِ فلسِ ماهيان
 در آب

ماهی ديگرست
 

در آسمانی
 باژگونه‌ــ

 

 

در گستره‌یِ خلوتی ابدی
در جزيره‌یِ بکری فرودآمديم.
گفتی

 

«ــاينت سفر که با مقصود فرجاميد:
 سختينه‌يی به سرانجامی خوش!»

 

و به‌سجده
 من

پيشانی برخاک‌نهادم.

 

 
خدای را
 ناخدایِ من!
  مسجدِ من کجاست؟

در کدامين دريا
کدامين جزيره؟ــ

 

آن‌جا که من از خويش برفتم تا در پایِ تو سجده‌کنم
و مذهبی عتيق را
چونان موميايی‌شده‌يی از فراسوهایِ قرون
به وِردگونه‌يی
جان‌بخشم.

مسجدِ من کجاست؟

 

با دست‌هایِ عاشق‌ات
 آن‌جا

مرا
مزاری بنا کن!

آذرِ1344

شعر کتیبه از اخوان

فتاده تخته سنگ آنسوي تر، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير

ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت
فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت

و ما چيزي نمي گفتيم

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را

و نالان گفت :‌ بايد رفت
و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

و ما بي تاب

لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد

پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
چه خواندي ، هان ؟

مكيد آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود
همان

كسي راز مرا داند

كه از اينرو به آرويم بگرداند

نشستيم

و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود

شعر مرد مجسمه از شاملو

در چشمِ بی‌نگاه‌اش افسرده رازهاست
اِستاده‌است روز و شب و، از خموشِ خويش
با گنج‌هایِ رازِ درون‌اش نيازهاست.


 

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هيچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.
زين روی، در سياهی‌یِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپا نگه [که ندارد به چشمِ خويش]
بنشسته
سال‌هاست که می‌راند.


 

مژگان به‌هم نمی‌زند از ديده‌گانِ باز.

افسونِ نغمه‌های شبان‌گاهِ عابران
اشباحِ بی‌تکان و خموش و فسرده را
از حجره‌هایِ جن‌زده‌یِ اندرونِ او
يک‌دم نمی‌رماند.

از آن بلندجای ــ که کبرش نهاده‌است ــ
جز سویِ هيچِ کورِ پليدش نگاه نيست.
و بر لبانِ او
از سوزِ سرد و سرکشِ غارت‌گرِ زمان
آهنگِ آه نيست...

شب‌ها سحر شده‌ست
رفته‌ست روزها،
او بی‌خيال ازين‌همه ليکن
از خلوتِ سياهِ وجودی [که نيست‌اش اسبابِ بودنی]
پر بازکرده‌است،
 

وز چشمِ بی‌نگاه
  سویِ بی‌نهايتی

پروازکرده‌است.

 


 

می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ درهم و مغشوش و کورِ هيچ
ز ابهامِ پرسشی که نيارِد گرفت و گفت
رنگی نهفته را.

زين روست نيز شايد اگر گاه، چشمِ ما
بيند به پرده‌هایِ نگاه‌اش‌ــسپيد و مات‌ــ
وهمی شکفته را.

يا گاه‌گوشِ ما بتواند عيان‌شنيد
هم از لبانِ خامش و تودار و بسته‌اش
رازی نگفته را...

1327