به خودآی !
حقیقت نه به رنگ است و نه بو
نه به های است و نه هو
نه به این است و نه او
نه به جام است و سبو
نه مرادم,نه مریدم
نه پیامم,نه کلامم
نه سلامم,نه علیکم
نه سفیدم,نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
نه سماء ام,نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتارو اسیرم
نه حقیرم,نه فرستاده ی پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم,نه بهشتم
چنین است سرشتم
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتندو سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
تو ندانی,تو ندانی
که خود آن نقطه ی عشقی
تو خودت باغ بهشتی
به تو سوگند,به تو سوگند
که این راز شنیدیو
نترسیدیو
بیدار شدی
تا بر در خانه ی متروکه ی هرکس ننشینیو
به جز روشنیه پرتو خود
هیچ نبینیو
گل وصل نچینی
نه که جزئی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
خود اویی
به خود آی