شعری از شاملو !
هنوز
در فکرِ آن کلاغام در درههایِ يوش:
در فکرِ آن کلاغام در درههایِ يوش:
با قيچییِ سياهاش
بر زردییِ برشتهیِ گندمزار
با خِشخشی مضاعف
| از آسمانِ کاغذییِ مات | |
| قوسی بريد کج، |
و رو به کوهِ نزديک
| با غار غارِ خشکِ گلویاش | |
| چيزی گفت |
| که کوهها | ||
| بیحوصله | ||
| در زِلِّ آفتاب |
| تا ديرگاهی آن را | |
| با حيرت |
در کلّههایِ سنگیشان
تکرارمیکردند.
| گاهی سوآلمیکنم از خود که | |
| يک کلاغ |
با آن حضورِ قاطعِ بیتخفيف
| وقتی | |
| صلاتِ ظهر |
با رنگِ سوگوارِ مُصِرّش
بر زردییِ برشتهیِ گندمزاری بالمیکشد
تا از فرازِ چند سپيدار بگذرد،
| با آن خروش و خشم | |
| چه دارد بگويد |
با کوههایِ پير
کاين عابدانِ خستهیِ خوابآلود
در نيمروزِ تابستانی
تا ديرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 21:26 توسط تونی0098
|