شعر مرغ باران از شاملو
رویِ دريایِ هراسانگيز
وز فرازِ برجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران میکشد فريادِ خشمآميز
و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دريایِ حماسهخوان
گرفته اوج
میزند بالایِ هر بام و سرايی موج
و عبوسِ ظلمتِ خيسِ شبِ مغموم
ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش میريزدــ
| میکشد ديوانهواری | ||
| در چنين هنگامه | ||
| رویِ گامهایِ کُند و سنگيناش |
پيکری افسرده را خاموش.
مرغِ باران میکشد فرياد دائم:
| ــ | عابر! ای عابر! | |
| جامهات خيس آمد از باران. | ||
| نيستات آهنگِ خفتن | ||
| يا نشستن در برِ ياران؟... |
ابر میگريد
باد میگردد
و به زيرِ لب چنين میگويد عابر:
| ــ | آه! | |
| رفتهاند از من همه بيگانهخو با من... | ||
| من به هذيانِ تبِ رويایِ خود دارم | ||
| گفتگو با يارِ ديگرسان | ||
| کاين عطش جز با تلاشِ بوسهیِ خونينِ او درماننمیگيرد. |
باد میغلتد درونِ بسترِ ظلمت
ابر میغرد وز او هر چيز میماند به ره منکوب،
مرغِ باران میزند فرياد:
| ــ | عابر! در شبی اينگونه توفانی | |
| گوشهیِ گرمی نمیجويی؟ | ||
| يا بدين پرسندهیِ دلسوز | ||
| پاسخِ سردی نمیگويی؟ |
ابر میگريد
باد میگردد
و به خود اينگونه در نجوایِ خاموش است عابر:
| ــ | خانهام، افسوس! | |
| بیچراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاريک است. |
وز پسِ نجوایِ آراماش
سردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لبِ شب میگريزد
میزند شب با غماش لبخند...
مرغِ باران میدهد آواز:
| ــ | ای شبگرد! | |
| از چنين بینقشهرفتن تن نفرسودت؟ |
ابر میگريد
باد میگردد
و به خود اينگونه نجوامیکند عابر:
| ــ | با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن، | |
| در شبی کهش وهم از پستانِ چونان قير نوشد زهر، | ||
| رهگذارِ مقصدِ فردایِ خويشام من... | ||
| ورنه در اينگونه شب اينگونه باران اينچنين توفان | ||
| که تواندداشت منظوری که سودی در نظر با آن نبنددنقش؟ | ||
| مرغِ مسکين! زندهگی زيباست | ||
| خورد و خفتی نيست بیمقصود | ||
| میتوان هرگونه کشتی راند بر دريا: | ||
| میتوان مستانه در مهتاب با ياری بلم بر خلوتِ آرامِ دريا راند | ||
| میتوان زيرِ نگاهِ ماه با آوازِ قايقران سهتاری زد لبی بوسيد. | ||
| ليکن آن شبخيزِ تنپولاد ماهیگير | ||
| که به زير چشمِ توفان برمیافرازد شراعِ کشتیِ خود را | ||
| در نشيبِ پرتگاهِ مظلمِ خيزابهایِ هايلِ دريا | ||
| تا بگيرد زاد و رودِ زندهگی را از دهانِ مرگ، | ||
| مانده با دنداناش آيا طعمِ ديگرسان | ||
| از تلاشِ بوسهيی خونين | ||
| که به گرماگرمِ وصلی کوته و پردرد | ||
| بر لبانِ زندهگی دادهاست؟ | ||
| مرغِ مسکين! زندهگی زيباست... | ||
| من درين گودِ سياه و سرد و توفانی نظر با جستوجویِ گوهری دارم | ||
| تارکِ زيبایِ صبحِ روشنِ فردایِ خود را تا بدان گوهر بيارايم. | ||
| مرغِ مسکين! زندهگی، بیگوهری اينگونه، نازيباست! |
که چراغِ مردِ قايقچی به پشتِ پنجره افسرده میماند
و سياهی میمکد هر نور را در بطنِ هر فانوس
وز ملالی گنگ
| دريا | ||
| در تبِ هذيانیاش | ||
| با خويش میپيچد، |
وز هراسی کور
| پنهانمیشود | ||
| در بسترِ شب | ||
| باد، |
وز نشاطی مست
| رعد | |
| از خنده میترکد |
وز نهيبی سخت
| ابرِ خسته | |
| میگريد،ــ |
در پناهِ قايقی وارون پیِ تعمير بر ساحل
بينِ جمعی گفتگوشان گرم
شمعِ خردی شعلهاش بر فرق میلرزد.
ابر میگريد
باد میگردد
| وندرين هنگامه | |
| رویِ گامهایِ کُند و سنگيناش |
باز میاِستد ز راهاش مرد،
| وز گلو میخواند آوازی که | ||||
| ماهیخوار میخواند | ||||
| شباهنگام | ||||
| آن آواز | ||||
| بر دريا |
پس ، به زيرِ قايقِ وارون
با تلاشاش از پیِ بِهزيستن، اميد میتابد به چشماش رنگ
| میزند باران به انگشتِ بلورين | ||
| ضرب | ||
| با وارونشده قايق |
میکشد دريا غريوِ خشم
| میخورد شب | ||||
| بر تن | ||||
| از توفان | ||||
| به تسليمی که دارد | ||||
| مشت |
میگزد بندر
با غمی انگشت.
تا دلِ شب از اميدانگيزِ يک اختر تهیگردد
ابر میگريد
باد میگردد...
1331