" من تكيه داده ام به دري تاريك

پيشاني فشرده زدردم را

مي سايم از اميد براين درباز

انگشت هاي نازك و سردم را

آن داغ ننگ خورده كه مي خندد

بر طعنه هاي بيهوده من بودم

گفتم كه بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد كه "زن بودم" (عصيان)

"آه، من پربودم از شهوت، شهوت مرگ

هردو پستانم از احساسي سرسام آور تير كشيد

آه

من به ياد آوردم

اولين روز بلوغم را

كه همه اندامم

باز مي شد در بهتي معصوم (تولدي ديگر)

" واين منم

زني تنها

در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زميني

و ياس ساده و غمناك آسمان

و ناتواني اين دست هاي سيماني" ( ايمان بياوريم ...)