شعر اغاز از شاملو !
آغاز
| بیگاهان | |
| به غربت |
به زمانی که خود درنرسيدهبودــ
چنين زادهشدم در بيشهیِ جانوران و سنگ،
| و قلبام | |
| در خلاء |
تپيدن آغازکرد.
گهوارهیِ تکرار را ترکگفتم
| در سرزمينی | |
| بیپرنده و بیبهار. |
نخستين سفرم بازآمدن بود از چشماندازهایِ اميدفرسایِ ماسه و خار
بیآن که با نخستين قدمهایِ ناآزمودهیِ نوپايییِ خويش به راهی دور رفتهباشم.
نخستين سفرم
بازآمدن بود.
دوردست
اميدی نمیآموخت.
اميدی نمیآموخت.
| لرزان | ||
| بر پاهایِ نو راه | ||
| رو در افقِ سوزان ايستادم. |
دريافتم که بشارتی نيست
چرا که سرابی در ميانه بود.
دوردست اميدی نمیآموخت.
دانستم که بشارتی نيست:
دانستم که بشارتی نيست:
| اين بیکرانه | ||
| زندانی چندان عظيم بود | ||
| که روح |
از شرمِ ناتوانی
| در اشک | |
| پنهانمیشد. |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:8 توسط تونی0098
|